امروزبعد از درس و تمیز کاری اتاق و از همه مهمتر خواب طولانی رفتم در اتاق چند تا از بچه ها که "ایها الناس!بیاین بریم بیرون!حوصله مون سر رفت!!!مردیم توی این خوابگاه!!!"
فقط یه نفر موافقت کرد...اونم حامد بود!!!یکی از پایه های استان اصفهان...
رفتیم پارک ایران زمین-نزدیک خوابگاهه حدوداٌ!حوصله ی جای دور هم نداشتیم.
خلاصه...رفتیم و اینجا جای خاطرات روزانه نیست!!!
داشتیم بر میگشتیم..پیشنهاد دادم که نماز مغرب و عشا رو توی مسجد جامع شهرک(غرب)بخونیم...یه سال بود اینجا بودیم و توش نرفته بودیم
اما بیرونش خیلی عظیم بود...
همین که داخل شدیم از فرط تعجب هردوتامون صدای عجیبی سر داده و انگشت بردهان و دست دیگر بر سر(!)به عظمت و شکوهش خیره مانده بودیم و همچو آهو(!)در گل!!!
که بار خدایا این را چنین ساخته اند...چقدر هزینه برده!!!عجب مسجدی!!!!!!
خلاصه زیادی نفهمیدیم چه خواندیم...
درست بالای پل هوایی روبروی مسجد بودیم که 3تا بچه رو دیدم...
کوچیک!!5 یا 6 ساله!
هوا تاریک بود و اینها با صدای نازک و محزون و البسه ی مندرس و با چشمهایی سرشار از تمنا و لبریز از معصومیت ،دست های ظریفشان را دراز میکردند به امید خرید 1 آدامس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا
دلم خیلی گرفت....شکست
نمیدونم ...
فقط حافظ
"فلک بدست مردم نادان دهد زمام امور
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس.
شكنجه / ويسلاوا شيمبورسكا
چیزی عوض نشده است
این تن آماده ی پذیرش درد است
باید بخورد , نفس بکشد و بخوابد
پوستی چنان لاغر که خون رگ ها در زیر آن نمایان است ,
اندک دندانی و ناخنی که کفایت می کند ,
استخوان هایی ترد و شکننده و مفصل هایی کش آمده.
در شکنجه همه ی این ها وجود دارد.
چیزی عوض نشده است
این تن می لرزد همچنانی که می لرزید
پیش از بنای رُم و پس از آن
بیست قرن پیش از میلاد مسیح و بیست قرن بعد از آن
شکنجه همان است که بوده , این تنها زمین است که کوچک تر شده است
و هر اتفاقی که می افتد انگار همان است که در آن سوی دیوار رخ می دهد.
چیزی عوض نشده است
فقط تعداد افراد بیشتر شده است
و از میان جُرم های قدیمی گناهان جدیدی نیز سر زده اند
واقعی , خیالی , موقتی و هیچکدام.
اما ضجه هایی که واکنش این تن است
فریاد های بی گناهی بوده , هست و خواهد بود
با همان میزان و نواخت ریشه دار و کهن.
چیزی عوض نشده است
شاید فقط رفتارها , تشریفات و رقص ها
با همه ی این ها حرکت دست ها در دفاع از سر همان است که بوده .
این تن به خود می پیچد , از جا می جهد و سعی می کند خود را کنار بکشد .
پاها جا می زنند , تن می افتد , زانوان از جا می پرند.
کبود می شود , ورم می کند , کف از دهان بیرون می زند , خونریزی می کند.
چیزی عوض نشده است
جز امتداد مرزها , حد جنگل ها , سواحل , بیابان ها و یخبندانها
در میان این مناظر
روح پرسه می زند , ناپدید می شود , بر می گردد , نزدیک تر می شود , دورتر می رود .
ناشناسی تن , گریز ,
گاه در لحظاتی خاص , گاه در لحظاتی نا معین از حیات خویش .
در همین حال
این تن هست و هست و هست
و هیچ جایی برای خویشتن ندارد .