تبليغاتX
برگ هایی از جنس باد

برگ هایی از جنس باد

دیگر! آدمی را دوست نمی‌دارم می‌خواهم درخت باشم پرندگان را بیش‌تر دوست دارم

شجاعت...


در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات آخر سال به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟
محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود !
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟

.
.
.
.
.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1390ساعت 23:10  توسط  JavaD SmarT  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی!!

ترجمه: احمد شاملو

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر بردهعادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،

اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میكنند،

دوری كنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی

اگر هنگامی كه با شغلتشاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

كه حداقل یك بار در تمام زندگیت

ورای مصلحتاندیشی بروی.

 

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن!

پابلونرودا

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 2:32  توسط  JavaD SmarT  | 

جایی برای حرف های نگفته!

امروزبعد از درس و تمیز کاری اتاق و از همه مهمتر خواب طولانی رفتم در اتاق چند تا از بچه ها که "ایها الناس!بیاین بریم بیرون!حوصله مون سر رفت!!!مردیم توی این خوابگاه!!!"

فقط یه نفر موافقت کرد...اونم حامد بود!!!یکی از پایه های استان اصفهان...

رفتیم پارک ایران زمین-نزدیک خوابگاهه حدوداٌ!حوصله ی جای دور هم نداشتیم.

خلاصه...رفتیم و اینجا جای خاطرات روزانه نیست!!!

داشتیم بر میگشتیم..پیشنهاد دادم که نماز مغرب و عشا رو توی مسجد جامع شهرک(غرب)بخونیم...یه سال بود اینجا بودیم و توش نرفته بودیم

اما بیرونش خیلی عظیم بود...

همین که داخل شدیم از فرط تعجب هردوتامون صدای عجیبی سر داده و انگشت بردهان و دست دیگر بر سر(!)به عظمت و شکوهش خیره مانده بودیم و همچو آهو(!)در گل!!!

که بار خدایا این را چنین ساخته اند...چقدر هزینه برده!!!عجب مسجدی!!!!!!

خلاصه زیادی نفهمیدیم چه خواندیم...

درست بالای پل هوایی روبروی مسجد بودیم که 3تا بچه رو دیدم...

کوچیک!!5 یا 6 ساله!

هوا تاریک بود و اینها با صدای نازک و محزون و البسه ی مندرس و با چشمهایی سرشار از تمنا و لبریز از معصومیت ،دست های ظریفشان را دراز میکردند به امید خرید 1 آدامس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا

دلم خیلی گرفت....شکست

نمیدونم ...

فقط حافظ

"فلک بدست مردم نادان دهد زمام امور

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس.

 

شكنجه / ويسلاوا شيمبورسكا

چیزی عوض نشده است

این تن آماده ی پذیرش درد است

باید بخورد , نفس بکشد و بخوابد

پوستی چنان لاغر که خون رگ ها در زیر آن نمایان است ,

اندک دندانی و ناخنی که کفایت می کند ,

استخوان هایی ترد و شکننده و مفصل هایی کش آمده.

در شکنجه همه ی این ها وجود دارد.

 

 چیزی عوض نشده است

این تن می لرزد همچنانی که می لرزید

پیش از بنای رُم و پس از آن

بیست قرن پیش از میلاد مسیح و بیست قرن بعد از آن

شکنجه همان است که بوده , این تنها زمین است که کوچک تر شده است

و هر اتفاقی که می افتد انگار همان است که در آن سوی دیوار رخ می دهد.

 

 چیزی عوض نشده است

فقط تعداد افراد بیشتر شده است

و از میان جُرم های قدیمی گناهان جدیدی نیز سر زده اند

واقعی , خیالی , موقتی و هیچکدام.

 

اما ضجه هایی که واکنش این تن است

فریاد های بی گناهی بوده , هست و خواهد بود

با همان میزان و نواخت ریشه دار و کهن.

 

  چیزی عوض نشده است

شاید فقط رفتارها , تشریفات و رقص ها

با همه ی این ها حرکت دست ها در دفاع از سر همان است که بوده .

این تن به خود می پیچد , از جا می جهد و سعی می کند خود را کنار بکشد .

پاها جا می زنند , تن می افتد , زانوان از جا می پرند.

کبود می شود , ورم می کند , کف از دهان بیرون می زند , خونریزی می کند.

 

 

چیزی عوض نشده است

جز امتداد مرزها , حد جنگل ها , سواحل , بیابان ها و یخبندانها

در میان این مناظر

روح پرسه می زند , ناپدید می شود , بر می گردد , نزدیک تر می شود , دورتر می رود .

ناشناسی تن , گریز ,

گاه در لحظاتی خاص , گاه در لحظاتی نا معین از حیات خویش .

در همین حال

 

این تن هست و هست و هست

 

و هیچ جایی برای خویشتن ندارد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 22:8  توسط  JavaD SmarT  | 

افتادن از عشق

این مقاله ی کوچیک رو توی وبلاگ یکی از دوستای خیلی قدیمی دیدم..بی اجازه ش(!چون در دسترس نبود!)بی هیچ کم و کاستی کپی کردم و آوردمش اینجا...چون خیلی خیلی جالب به نظرم اومد...

هرکدوم از دوستان که نظر بدن ممنون میشم...در مورد شماها چقدر صدق میکنه؟!

افتادن از عشق

مردم از عشق بيرون نمي‌افتند.

اين گونه نيست كه مثلا ما عشق بورزيم، عشق، عشق، عشق، عشق و بعد يك روز صبح از خواب بيدار ‌شويم و ‌ببينيم ديگر اين فرد را دوست نداريم. مثل افتادن از تخت.

ما از عشق بيرون نمي‌افتيم. در حقيقت، بسيار بيشتر از آن حدي كه در اصطلاح «افتادن» متضمن است، ما نسبت به بي علاقگي مسئوليم.

در واقع ما كارهايي انجام مي‌دهيم ( و در انجام دادن كارهايي شكست مي‌خوريم ) كه آشكارا موجب كشته شدن ِ عشق مي‌شود.

پس وقتي كه مسئله ، مرگ ِ عشق است، بيشتر از آنكه « افتادن» مطرح باشد، كارهايي كه انجام داده ايم، يا موفق نشده ايم انجام دهيم، مطرح است.

اين دليلي (...) است كه روابط به شكست مي‌انجامد: ما عشق را زنده نگه نمي‌داريم. و متأسفانه اكثر اوقات كارهايي را انجام مي دهيم كه آن را تخريب مي‌كند.

يكي از ناكارآمدترين/ناسالم‌ترين /مخرب‌ و  ناهنجار‌ترين عقايد در مورد عشق كه در فرهنگ كنوني ِ عشق‌ورزي رواج پيدا كرده اين ايده است كه عشق‌ورزيدن وابسته و منوط ِ به احساس كردن ِ عشق است.

براي مثال اغلب مردم مي‌گويد: « هر وقت كه من احساس ِ عشق ِ بيشتري نسبت به (از طرف ِ ) شريكم بكنم، آنگاه مي‌توانم به او  (him) به شكلي دوست داشتني‌تر(عاشقانه‌تر) پاسخ دهم. » ( و خيلي از ما اين چنين گفته اي را به عنوان يكي از عقلاني‌ترين حرف‌ها در دنيا مي‌دانيم )

به همين ترتيب ديگران هم در پاسخ چنين مي‌گويند ( بدون ذره اي تشخيص از خلاف منطق بودن اين سخن): « خب ... خيلي سخت است كه  به زنم (شريكم) و زندگي ام كه در جريان است، واكنشي عاشقانه نشان دهم، هر وقت كه احساسات او (her) برگشت، آن وقت من هم با او به شكلي دوست‌داشتني‌تر ( عاشقانه‌تر) رفتار مي‌كنم.

حقيقت اين است: ما زماني احساس عشق بيشتري مي‌كنيم كه خالصانه و صميمانه با كسي دوست‌داشتني‌تر و عاشقانه‌ رفتار كنيم. نه برعكس .

 

در غير اين‌صورت، همه چيز را از دست مي‌دهيم.

اگر بر اساس ِ عشقي كه بين ِ ما وجود دارد با ديگري رفتار نكنيم، دقيقا آن چيزي را از دست مي‌دهيم كه ما را به هم وصل كرده است.

يك افسانه ي بزرگ در فرهنگ ( عشق ورزي) اين است كه اگر روابط به شكست مي‌انجامند در درجه ي اول علت اين است كه افراد شخص نامناسبي را انتخاب كرده اند.

اگر منظور از اين حرف اين است كه روابط به اين دليل شكست مي‌خورند كه مردم يك كودن (jerk or a jerkette ) را انتخاب كرده اند كسي كه نمي تواند، يا بايد اينطور بگويم، نمي‌خواهد يك فرد عاشق باشد آن وقت من هم با اين حرف موافقم.

البته، واقعيت اين است كه روابط به اين دليل شكست مي‌خورند كه ما عشق را ( در مناسبات روابطمان) كنار مي‌گذاريم.

 

جان. آر. بوري Ph.D.

استاد روانشناسي دانشگاه St. Thomas ، در مينسوتا

(از سري يادداشت‌هاي هفتگي در بخش Love Bytes: Insights On Our Deepest Desire )

برگردان: از دوست خوبم "س. ر"

منبع: psychologytoday.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 16:44  توسط  JavaD SmarT  | 

ارزش لحظات متفاوته

ارزش چهار سال را،از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

To realize The value of four years: Ask a graduate.

 

ارزش یک سال را،از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است

To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.

 

ارزش یک ماه را،از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.

 

ارزش یک هفته را،از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper..

 

ارزش یک ساعت را،عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.

 

ارزش یک دقیقه را،از کسی بپرس کهبه قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

To realize The value of one minute: Ask a person who has missed the train, bus or plane.

 

ارزش یک ثانیه را،از کسی بپرس کهاز حادثه ای جان سالم به در برده است.

To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.

 

ارزش یک میلی ثانیه را،از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.

To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 

زمان برای هیچکس صبر نمی کند.قدر هر لحظه خود را بدانید.

قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید

Time waits for no one

. Treasure every moment you have

. You will treasure it even more when you can share it with someone special.

 

 

برای پی بردن به ارزش یک دوست،آن را از دست بده.

To realize the value of a friend: Lose one.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 23:1  توسط  JavaD SmarT  | 

راه ورود به سیسنم وقتی که پسوردش را فراموش کردیم!

يکي از مشکلات ويندوز xp راه نفوذ به آن در صورت فراموش کردن password مي باشد .همانطور که همه شما مي دانيد xp امکان جالب switch user را دارد که مي توان محيط را براي کار user هاي مختلف فراهم کرد. حالا اگر شما اين password را فراموش کنيد چاره چيست؟. در اين حالت چند راه نفوذ هست و آن اين است که در هنگام ظاهر شدن منوي کاربران در ابتدا ، دو بار کليدهايALT+CTRL+ DELETE را فشار دهيد سپس در قسمت نام کلمه administrator را تايپ کرده و قسمت password را خالي بگذاريد و Ok را بزنيد در اين حال وارد سيستم مي شويد.

 

حال اگر در هنگام نصب ويندوز Xp برايAdmin پسورد گذاشته باشند چه كار كنيم؟

براي اين كار قبل يا هنگام بالا آمدن ويندوز كليد F8 را زده سپس بسته به نوع نياز خود بكي از گزينه هاي Safe Mode را انتخاب كنيد.

بعد از وارد شدن به ويندوز در منو Start كليك كنيد سپس گزينه RUN را انتخاب كرده ودر جاي خالي عبارت Control userpasswords2 را تايپ كنيد.

پنجره باز شده داراي 2 TAB به نام هايUsers & Advanced مي باشد.

TAB Users را انتخاب كرده و تيك گزينه:User must enter a username and password to use this computer را برداريد.

با برداشتن تيك اين گزينه ديگر هنگام ورود به ويندوز از شما پسورد گرفته نمي شود.

حالا با استفاده از گزينه Add مي توان نام كاربري را به آن اضافه و با استفاده از گزينه Remove مي توان نام كاربري را حذف كرد همچنين با استفاده از گزينه Properties مي توان ميزان دسترسي كاربران به ويندوز را تعيين كرد.

در Windowsهاي32بيتي قابليت Autoplay وچود دارد كه سيستم عامل مي تواند بوسيله آن ديسك موجود در درايو را تشخيص دهد.در محيط Windows وقتي كه ديسك را در درايو قرار ميدهيم , سيستم عامل به دنبال فايل AUTORUN.INF ميگردد. AUTORUN.INF يك فايل متني است كه ميتوان آن را با Note Pad درست كرد.

 

توانايي هاي فايل AUTORUN.INF :

مسير و نام برنامه اجرايي را مشخص مي كند تا به صورت خودكار بعد از قرار دادن ديسك در درايو اجرا شود.

آيكون مورد نظر را جايگزين آيكون پيش فرض درايو قرار مي دهد.

متن مورد نظر را جايگزين متن پيش فرض مي كند.

براي شروع بايد چگونگي ايجاد يك فايل AUTORUN.INF را توضيح دهيم.

براي ايجاد فايل مي توانيد از برنامه Note Pad كمك بگيريد. بعد از ايجاد فايل بايد پسوند فايل را از TXT به INF تغيير دهيد. البته بايد دقت كنيد كه حتما بايد در خط اول فرمان [Autorun] را بنويسيد.

هر دستور را هم بايد در خط جدا بنويسيد.

اگر مي خواهيد بدانيد كه ديسكي كه در حا ل حاضر در درايو شما قرار دارد , داراي فايل AUTORUN.INF است , بايد بر روي آيكون آن درايو كليك راست كنيد.اگر در اين منو گزينه Autorun وجود داشته باشد يعني ديسك شما فايل AUTORUN.INF را دارد.

اگر بر روي Open در اين منو كليك كنيد , مي توانيد محتويات داخل ديسك را بدون اجرا كردن Autorun مشاهده كنيد.ولي اگر روي Autoplay كليك كنيد , سيستم عامل با استفاده از برنامه Autorun.EXE فايل Autorun.INF داخل ديسك را مي خواند و دستورات داخل آن فايل را اجرا مي كند.

 

توضيحات:

فايل Autorun.INF براي اجراي خودكار يك برنامه مشخص در يك درايو استفاده ميشود.

چگونه مي توان ا ز اجراي خودكار Autorun.INF جلوگيري كرد؟

براي اين كار بايد پس از گذاشتن ديسك در درايو , كليد Shift را پايين نگه داريد.

دستورا ت مربوط به فايل Autorun.INF براي ا يجاد يك فايل Autorun.INF به دلخواه:

-Icon:

اين دستور براي تعيين آيكون درايو مورد نظر به جاي آيكون پيش فرض استفاده مي شود.

يکي از مشکلات ويندوز xp راه نفوذ به آن در صورت فراموش کردن password مي باشد .همانطور که همه شما مي دانيد xp امکان جالب switch user را دارد که مي توان محيط را براي کار user هاي مختلف فراهم کرد .حالا اگر شما اين password را فراموش کنيد چاره چيست؟. در اين حالت چند راه نفوذ هست و آن اين است که در هنگام ظاهر شدن منوي کاربران در ابتدا ، دو بار کليدهايALT+CTRL+ DELETE را فشار دهيد سپس در قسمت نام کلمه administrator را تايپ کرده و قسمت password را خالي بگذاريد و Ok را بزنيد در اين حال وارد سيستم مي شويد.

حال اگر در هنگام نصب ويندوز Xp برايAdmin پسورد گذاشته باشند چه كار كنيم؟

براي اين كار قبل يا هنگام بالا آمدن ويندوز كليد F8 را زده سپس بسته به نوع نياز خود بكي از گزينه هاي Safe Mode را انتخاب كنيد.

بعد از وارد شدن به ويندوز در منو Start كليك كنيد سپس گزينه RUN را انتخاب كرده ودر جاي خالي عبارت Control userpasswords2 را تايپ كنيد.

پنجره باز شده داراي 2 TAB به نام هايUsers & Advanced مي باشد.

TAB Users را انتخاب كرده و تيك گزينه:User must enter a username and password to use this computer را برداريد.

با برداشتن تيك اين گزينه ديگر هنگام ورود به ويندوز از شما پسورد گرفته نمي شود.

حالا با استفاده از گزينه Add مي توان نام كاربري را به آن اضافه و با استفاده از گزينه Remove مي توان نام كاربري را حذف كرد همچنين با استفاده از گزينه Properties مي توان ميزان دسترسي كاربران به ويندوز را تعيين كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 21:34  توسط  JavaD SmarT  | 

چرک نویس

اکثر ملت این روز ها شاد و مسرورند...

همگی بی تاب چند روز آتی...اما من احساس خوبی ندارم...نمی دانم چرا...محزونم...

عزیزی دارم که چون دیگران دارد از دست می رود....امیدی به او نیست...دکتر ها جوابش کرده اند

توی "کُما"شناور است...

زمانی که در کنارم بود گرمای وجودش این طور شعله ورم نکرده بود...اینقدر حس نمی کردم نیاز به بودنش را...

اما...چه سود که ارزشش را ندانستم آنگاه که بود

بِکِش...نفس بکِش...این نفس های واپسینت را عمیق تر بکِش...بگذار در جوارت این کالبد بی جان آرام گیرد...

با خود چه کرده ای "مَنِ"غرقه در دریای غرور...ای انسان روزهای تکراری و تکرار روزها

حلالم کن...منی را که در این پایانی دقایق -نادانسته قدر تو را- رهایت میکنم

بگذار در اندیشه اتهام را از خود دور سازم...کلاهت را بگذار بر این سر بی سر!!

بگذار بتوانم نجوا کنم که با تو شایسته رفتار کردم..این باز دم های آخرت را بر چهره ام فرو ریز....تا...

دکتر ها گویند از این سیم هایی که محصورت کرده اند دِگر کاری ساخته نیست...تو نماندنی هستی...

نخستین روز دیدنت سرشار از التهاب بودیم هر دو...از وحشت روزهای پتیاره ...از امید حسِّ عشق...

ترس داشتم که تو با من چگونه ای...بیش از آن وحشت داشتم که من با تو چگونه خواهم کرد!!تا کجا شانه به شانه صعود میکنیم؟...

دل در بندت فتاد...عهد کردم که لحمه ای غافل نشوم از تو...در کنارت...قدم به قدم پیش رویم و در هم نوردیم این جاده ها را...

دوستی مان آغاز شد...

 

نخستین روزها من بودم و تو و جاده ای سرسبز...عاشقت بودم...

نگین قدم هایت،حریر نگاهت ...عشوه هایت ...دیوانه ام میکرد...

می خواستم تمام لحظه هایم مملو از تو باشد...و بود

چه زود گذشت آن روزهای آفتابی و ...

آهسته آهسته از هم فاصله گرفتیم...تو خیلی سرسخت بودی...اهل عیش نبودی.و..استراحت اما من...

سیگنالی ضعیف و مخدوش که در باران خستگی های ساختگی   محو می شدم...

تو مثل همان آفتاب نخست می دویدی ...می خندیدی...من   ولی بی اعتنا و خسته...خیلی زود از پا در می آمدم...

تو می رفتی و من مشغول بودم...مشغول به اشغال...به بازی با این بوته و آن بوته...

 

گاه به خود می آمدم ...به هم نزدیک می شدیم...ولی چندباره تلقین باران خستگی...سرگرم به درخت و در نهایت علف های هرز...

تو رفتی...درنوردیدی...برنده شدی...زندگی کردی...و حالا روی این تختی...

360 روز گذشت و تو در اندیشه ی گذری...من...هنوز توان پیدا نکرده ام که انحنای وجودت را لمس کنم...اما تو تمام وجودم را تسخیر کردی...

 

حال گوشه ی این جاده...تنها مانده ام با چند چرکین کاغذِ کاهی  و مُشتی قلم... و حسرت هایی که در اوراق تو ورق خورده...

با تو که چنین کردم...وَیلٌ (وای بر)من و نوادگانت...

ویلٌ از نوادگانت بر ما...

سطر های وجودشان مرکوب کدامین خطوط خواهند بود...

آیا دوباره اضطراب و ترس؟!!

دو گانگی ...هیجان...هجوم؟!اختلاف...

دروغ یا  ریا؟

عشق یا تنفر؟!

آبادی ؟   یا ویرانی؟!

پیشرفت یا پسرف؟!

دوستی و یا دشمنی؟! 

اعوذو باالله مِن "مَن(اَنا)"  و مِن "تو(اَنت)"

لیاقت زمزمه ی هیچ کلامی در من نیست...و باز هم مجبور میشوم بگویم"علی ایُّ حال"

تو کار خویش کردی...حال دیگر برو و در اوراق خاطرات ذهنم عزلت نشین شو...تا شاید روزی مرور کردم صحرای وجودت را ...

 

تو به سر منزل مقصود رسیدی    ولــی

وای از بی دلی و تاب و قرارم   بر من

فوتت مبارک 88

 

محمدجواد ایوانی 25  اسفند 88

+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 22:24  توسط  JavaD SmarT  | 

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت میافتاد
به سراپای تو لب میسودم .


کاش چون نای شبان میخواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو .


کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره میتابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان تو را میدیدم .


کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم .


کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم میلغزید
گرمی دست نوازنده تو .


کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ولوله بر پا میکرد .


کاش چون یاد دل انگیز زنی
میخزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش .


کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین میسوخت .


کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی .

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 19:48  توسط  JavaD SmarT  |